تبلیغات
یادداشتهای یک کتابدار جوان! - هیچ

هیچ

تاریخ:سه شنبه 19 آبان 1394-10:57 ب.ظ

مدتی است با یادداشتهای پستچی چیستا یثربی به گذشته هایی نه چندان دور باز می گردم
یادهایی در قلبم زنده می شود که غبار جدایی بر آن نشسته است
غبار عادت و غبار بی خبری!
می خواهم در عمیق ترین گوشه ی قلبم برای همیشه غرق شوی
و دیگر نه یادی باشد از تو و نه یادآوری
بارها و بارها و بارها به در خانه ات آمدم شاید از خانه بیرون آیی و 
مرا به یاد آوری، تصور می کردم تو نیز با یاد من می زیی اما...
اما راست گفته اند که ندیدن ها حافظه را ضعیف می کند
و تو مانند هر آدم دیگری در نبودنم سامان می گیری
وقتی تو را دیدم که دیر شده بود
در مهری آتشین گرمای قلبم خاموش شد و زمستان جدایی جوانه هایم را پراکند
برگهایم ناگهان رنگ پاییز شد و در زیر پاهایی که برای شادمانیت پایکوبی می کردند جاماند
عریان شدم ، همه داشته هایم پوچ شد، رویاهایم نیز!
چند هفته بعد موهایم را به تاراج دادم تا دیگر امید نوازشی نداشته باشند
فروغ چشمهایم را در اشکهایی که برای دوریت ریختم به باد دادم
و زیبایی که با بی وفایی ات به زیر غبار رفت
و ...
تنها افسوس زندگانی ام
همیشه تو را فریاد زدم اما کسی ندانست، نفهمید و نفهمیدی!
کاش زودتر می دانستم خواسته هایم را فریاد بزنم
تا تیشه ای نشوند بر ریشه ام
تنها... زندگی ام
...
حال من مانده ام با توهمی از عشق
که سالها به امیدش زندگی کردم
و من دیگر هرگز آن آدمی نخواهم شد که بودم

نانیک وا درا ، هیدی جیی خوی ناگریته وه!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo