تبلیغات
یادداشتهای یک کتابدار جوان! - خاطره ای از خورخه لوئیس بورخس

خاطره ای از خورخه لوئیس بورخس

تاریخ:شنبه 12 دی 1394-09:18 ق.ظ

بورخس توصیفات متفاوتی از کتابخانه و کتاب دارد که به جای خود جالب و قابل پژوهش است. او در مصاحبهای کتابخانه را تصویرهایی از بینهایت « و کتاب را » خاموش و مهربان مینامد. در ادامه خاطره از این شیفته کتاب را که با عنوان "کوری" شناخته می شود را به تماشا می نشینیم!

"من در زندگیم به افتخارات زیادی که شایسته شان نبوده ام نایل شده ام، اما یکی از آنها بیش از «
مجموع افتخاراتم خوشحالم کرده است: مدیریت کتابخانۀ ملی...مدیر کتابخانه شدم و به آن ساختمان واقع در جنوب شهر، منطقۀ مونسرات، خیابان مکزیکو، که آن همه خاطره از آن داشتم بازگشتم. هرگز خوابش را هم ندیده بودم که روزی مدیر آن کتابخانه شوم....

بهشت کتابخانه بورخس

در آخر سال 1955 حکم انتصاب خود را دریافت کردم. به من گفتند که مسئول یک میلیون جلد کتاب هستم. بعداً فهمیدم که تعداد صحیح کتاب نهصد هزار جلد بود- تعدادی که از حد کفایت فراتر بود.) و شاید نهصد هزار بیشتر از یک میلیون به نظر بیاید.
اندک اندک طنز عجیب وقایع بر من آشکار شد. من همیشه بهشت را به صورت کتابخانهای مجسم کرده بودم. دیگران آن را به شکل باغی یا قصری میپندارند. من در میان نهصد هزار جلد کتاب به زبانهای گوناگون بودم، اما متوجه شدم که دیگر به زحمت میتوانم نوشتههای روی جلدها و را سرودم که چنین آغاز میشود: » شعر عطایا « . عطفهای آنها را بخوانم:

کس نباید که ترحم یا ملامت روا دارد
بر این مشیت حضرت حق

که با چنین طعن باشکوهی
کتاب و کوری را تواماً به من عطا فرمود



این دو عطیه با یکدیگر تناقض داشتند: کتابهای بیشمار و شب تیره و تار، ناتوانی از خواندن آنها.... هنگامی که به بوئنوس آیرس 2 میاندیشم، بوئنوس آیرسی را مجسم میکنم که در دوران کودکیم میشناختم: خانههای کم ارتفاع، حیاطها، ایوانها، آب انبارها با لاکپشتهای درون آنها، پنجرههای نردهدار. همه جای بوئنوس آیرس به همین شکل بود. اکنون تنها بخش جنوبی آن به این شکل باقی مانده است. با شروع کار در کتابخانه، احساس میکردم که به محلۀ آباء و اجدادم بازگشتهام. من در میان کتابها بودم، اما میبایست نام آنها را از دوستانم میپرسیدم. گاه به یاد جملهای از رودلف اشتاینر 1 در کتابی که درباره فلسفۀ انسانشناسی-فلسفۀ خداشناسی خود را چنین مینامید- » هنگامی که چیزی به پایان میرسد، باید بیندیشیم که چیزی آغاز میشود «: نوشته بود میافتادم اندرز او قابل احترام اما عمل کردن به آن دشوار است، زیرا ما تنها از آنچه از دست دادهایم آگاهیم نه از آنچه از به دست خواهیم آورد".

بورخس،خورخه لوئیس.1378. هفت شب با بورخس. چاپ اول. تهران:مرکز. ص 135-138




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo