تبلیغات
یادداشتهای یک کتابدار جوان! - بهترین یادگاریها

بهترین یادگاریها

تاریخ:چهارشنبه 20 آبان 1394-08:39 ب.ظ

چند هفته پیش حدود 400 جلد کتاب اهدایی داشتیم. بعضی هاشان نفیس و بعضی ها کمیاب! کمتر کتابخانه ای می یابی که این گنج ها را داشته باشد! یک نسخه قدیمی مثنوی مولانا متعلق به دوران مدرسه دارالفنون که به زحمت توانستم خطوط پایانی کتاب را که به سال قمری نوشته شده بود بخوانم ! اسم مثنوی را هم با دیدن اشعار خطاطی شده و رجوع به حافظه ی عزیزم یافتم. 

ماجرای اهدای کتاب از این قرار است که معروف آقا ایلخانی زاده که خدایش بیامرزد، برای بازماندگانش کتابخانه ای نیز به جای می گذارد. بعد از گذشت سالها غبار بی همصحبتی بر چهره این یادگاریها می نشیند. پسرشان از تهران می آیند و تصمیم می گیرند آن را به کتابخانه مرکزی بوکان اهدا کنند!

نگاهی گذرا به این یادگاریهای باارزش نشان می داد معروف آقا به ادبیات و تاریخ بویژه تاریخ کردستان علاقه وافری داشتند. کتابهای مذهبی اهل سنت و تفاسیر نفیس قرآن و امام غزالی که جای خود دارد! بیشتر کتابها را از کتابفروشی موفقی مهاباد خریده اند! بعضی ها را هم هدیه گرفته اند !

بعد از پاک کردن غبار فراموشی از رخ نازنین این کهنسالان نوبت به نوازش برگهایی می رسد که زمانی دستهای معلمی بر آن کشیده می شد! لا به لای این کاغذهای قدیمی دست نوشته های کوچکی یافتم از نوشته های آن مرحوم!
در حیرتم از آن خط خوش! از آن کلمات و از آن بسم الله هایی که لا به لای کتابها آرمیده بود! 
شاید چند دقیقه کامل به نوشته ها زل زدم!
نکند استاد خوشنویسی بوده باشند!
و خیلی سوالهای دیگر که ذهنم را به خود می خواندند!
نوشته ها را دوباره به جای قبلی شان باز گرداندم، تا رهگذری دیگر و دیدگانی دیگر را نیز شیفته کند!

دستنوشته یادگاری.
...
این شرحی بود از یادگاریهای یک پدر!
در آینده ای نزدیک منتظر هدایای پسر هستیم!
پسری که برای این کار نیک در جشن کتاب فردا در ارومیه از ایشان تقدیر خواهد شد!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo