تبلیغات
یادداشتهای یک کتابدار جوان! - آخرین انار دنیا

آخرین انار دنیا

تاریخ:یکشنبه 16 آبان 1395-08:59 ق.ظ

آخرین انار دنیا رمانی است لبریز از فلسفه و افسانه و اسطوره! این کتاب شرح فراق مظفر صبحگاهی پیشمرگ روزهای قیام از یگانه فرزندش سریاس است که تنها برای چند لحظه با آغوش پدر آشنا شده . مظفر بعد از بیست و یک سال اسارت در بیابان و آشنایی با کویر و شن و درک معنای حیات به شهری طاعون زده باز می گردد. یعقوب صنوبر فرمانده جنگهای دیروز و سیاستمدار پرقدرت امروز او را در کاخی سبز به تنهایی رها می کند تا به شهری که دیگر نامی از مظفر به یاد ندارد برنگردد. طاعون نه بیماری مهلک بلکه گزندهایی است که می تواند پاکی و صداقت مظفر معصوم را آلوده کند.

                                                                                  

                                                                                                     

یعقوب صنوبر سالها پیش به او قول داده تا مواظب سریاس باشد اما اکنون می گوید سریاس مرده و دیگر دنبال او نگرد. مظفر که اینبار دلیل اسارتش را نمی داند به کمک اکرام کوه نشین همراز قدیمی آن دو و مرد غمگین امروز به خانه خواهران سپید فرار می کند. اکرام کوه نشین همکار سلیمان بزرگ پدر ممد دل شیشه ای است.  ممد دلی چون شیشه دارد و در خانه ای شیشه ای ساکن است. او دوست دارد همه رازها را کشف کند. ممد نوجوان با سریاس و ندیم شاهزاده نابینا در مسیر فرار از شهر آشنا می شود. ندیم شاهزاده از درختی می گوید که اگر زیر آن بخوابد حتما بینا می شود. ممد و سریاس همراه او می شوند و درختی را که نسیم شاهزاده کاشته پیدا می کنند. درخت در جایی بالای قله کوه قرار گرفته است و مسیری صعب العبور دارد. گویی آنجا به خدا خیلی نزدیکند. ندیم زیر درخت می خوابد، بینا نمی شود ولی خواب پدرش را می بیند که با او راز می گوید: ندیم تا معنای واقعی دیدن را درک نکنی  بینا نخواهی شد و اینکه خیلی از مردم بینا نمی بینند!

ممد با وجود مکنت فراوان و یدک کشیدن پسر حاکم شهر لباسهای ژنده می پوشد و یا این بی خانمانها همسفره و همراه می شود. مدتی را با آنان در میان جنازه ها به جمع آوری توپهای به جای مانده از جنگ برای عباس مس فروش می گذراند تا اینکه مردان پدرش او را می یابند و با خود می برند. ممد با آمدن بارانی سیل آسا بر روی امواج سوار می شود و جلو منزل خواهران سپید توقف می کند. شادری و لاولی سپید دلشان به رحم می آید و او را به خانه راه می دهند. دل شیشه ای ممد عاشق شادری می شود اما خواهران قسم خورده اند هیچگاه عروس نشوند و بدون هم آواز نخوانند و همواره لباس سپید بپوشند. این دختران زیبا روی پیمانشان را با خون مهر زده اند و زیر درخت انار خانه دفن کرده اند. سلیمان بزرگ نیز به خواستگاری می رود تا جلو خونریزی قلب ممد را بگیرد و از مرگ شیشه ای او جلوگیری کند. دریغا که ممد از عشق می میرد و نمی تواند پرده از راز سریاس بردارد.

 

خواهران سپید زمانی که بر روی قبر ممد آواز می خوانند با سریاس آشنا می شوند. سادگی و صمیمت این پسر آنان را تحت تاثیر قرار می دهد و با او پیمان برادری می بندند و آن را در زیر درخت انار حیاط دفن می کنند. سریاس گاریچی ژنرال بازار دستفروشهاست و تنها کسی است که روزنامه می خواند. او در یکی از دعواهای همیشگی میان دستفروشها زخمی می شود و خواهران او را برای مداوا به خانه دعوت می کنند. آنجاست که حکایت انار و ندیم شاهزاده را برای شادری و لاولی زیبا تعریف می کند. سریاس در دعوایی دیگر که طرف مقابل پلیسها هستند درگیر می شود. برای نجات آدم مرجان از دست ملک دل کوک چاقویش را بیرون می آورد و بر بازوی پلیسی زخم می اندازد. سریاس اهل آدم کشتن نیست هرچند لشکر گاریچی ها تشویقش می کنند به کشتن. می خواهد چاقو را بیندازد که تیرهایی از تفنگی نامعلوم بر بدنش می نشیند. سریاس برای هیچ می میرد. به خواهرانش می گوید او را زیر آخرین انار دنیا دفن کنند ولی قبل از رسیدن به درخت و در میان سرگشتگی راه را گم می کنند و در بیابانی غریب تسلیم به خاکش می نمایند. با مرگ سریاس ژنیوس مخمل با نور خدا هدایت می شود و آدم مرجان به کمونیستها می پیوندد. شادری و لاولی با مرگ ممد و سریاس از چشم مردم می افتند و زندگی به کامشان زهر می شود. آنان برای نزدیکی به مزار برادرشان در روستایی نزدیک گورش معلم می شوند.

آمدن مظفر به منزل آنها باعث می شود پرده از رازی بردارند که سریاس با آنها در میان گذاشته بود. سریاس دیگری هم هست با یک انار شیشه ای دیگر. مظفر خسته از غبار بیابان با آن محاسن بلند که تا زمین کشیده شده به شوق یافتن سریاس و در آغوش کشیدنش به همراه اکرام کوه نشین در پی او می گردد. سریاس دوم روی ناپاک سریاس بزرگ است. مردی که از کودکی برای زندگی جنگیده، راهزنی کرده و آدم کشته است. آشنایی با سریاس اول و دوستی با ندیم و ممد درهای تازه ای به زندگی او باز می کند. از دروغ و پیشمرگ بودن و حزبها دست می شوید. اما زندگی روی ناجور خود را بار دیگر به او نشان می دهد و با مرگ ممد و سریاس دیو درونش باز غوغا می کند. سریاس دوم تبدیل به ماشین جنگی می شود و جنایتها می کند تا اینکه در جنگ داخلی اسیر نیروهای مقابل می شود. در نوارهایی که برای مظفر می فرستند شرح کامل زندگانی تارش را روایت می کند.

سریاس دوم از ندیم شاهزاده و سیدجلال شمس سخن می گوید. مظفر دنبال سیدجلال می رود و او را در باغی به دور از غوغای سیاست و روزمرگی می یابد. سیدجلال از رازی پرده بر میدارد، از سریاس دیگری که در جنگ جزغاله شده، از کودکان همنامی که یعقوب صنوبر تحویل او میدهد تا در بین سه خانواده دور از هم مسیر جداگانه ای را بپیمایند. مظفر با دیدن این سریاس که حتی خالصانه ترین محبت دنیا نیز شفایش نمی دهد تصمیم دیگری می گیرد. او خودش را وقف این سریاس می کند و با خودش به زیردرخت آخرین انار دنیا می برد. قبل از بازگرداندن آخرین سریاس به بیمارستان کودکان معلول مردان یعقوب صنوبر مظفر را دست بسته با خود می برند . یعقوب واقعیت را برملا می سازد و از تولد دو فرزند نامشروعش سخن می گوید. او از دیواری حرف می زند که بین آنها کشیده شد و بعد از اتمام قیام نتوانست یاریگر فرزندانش باشد، از فرزندان نامشروع انقلاب که می توانند آینده مردی چون او را نابود کنند. مظفر بعد از خداحافظی با خواهران سپید با سفر دریایی راهی یونان می شود تا همواره در کنار سریاس آخرین باشد. سریاسی که برای مداوا به اروپا فرستاده شده است. مظفر رویدادهای کتاب را در این کشتی برای ما روایت می کند. 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دوست
دوشنبه 17 آبان 1395 01:51 ب.ظ
آفرین عالیه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo