تبلیغات
یادداشتهای یک کتابدار جوان! - خلاصه ای از کتاب گرگ ها از برف نمی ترسند

خلاصه ای از کتاب گرگ ها از برف نمی ترسند

تاریخ:پنجشنبه 20 آبان 1395-08:41 ق.ظ

گرگ ها از برف نمی ترسند/ نوشته محمدرضا بایرامی/ از نشر قدیانی

"ایران دره سی"]روستایی از توابع استان اردبیل در دامنه کوه سبلان[ تو گودی دره بود. کسی نمی دانست چرا؟ آیا برای اینکه از شر باد سوزناک و سرد زمستان در امان بماند؟ یا چون چشمه داش بولاغ{چشمه سنگی} از آنجا جوشیده بود نه جای دیگر؟ هرچه بود روستای چند خانواری ایران دره سی که کسی یادش نمی آمد هرگز بیش از هفت خانوار جمعیت داشته باشد انگار در ته کاسه ای اسیر شده بود و چشم اندازی نداشت . هر خانواده ای که کمی پروبال میگرفت کوچ می کرد و می رفت بی آنکه پشت سرش را نگاه کند...

وقایع داستان مربوط به زمستان سال 75 است. یوسف و فتاح دو دوست صمیمی هستند که در این روستا زندگی می کنند. آنان هر روز صبح زود با هم دره ها و صخره های کوه را می پیماند تا به روستای دیگری که مدرسه دارد بروند. یوسف همراه مادربزرگ و پدرش صابر زندگی می کند. عمویی به نام ناصر هم دارد که در تهران معلم است و یک پسر به نام جلال دارد. فتاح هم به همراه پدر و مادر و خواهرش سارا زندگی می کند. سارا نامزد دارد و قرار است عید ازدواج کند و برود دشت مغان. فتاح خیلی خوشحال است چون با ازدواج خواهرش راه برای رفتن او هم باز می شود و می تواند به بهانه درس خواندن برود شهر و دیگر برنگردد . او از دره های دور وبر خسته شده و می خواهد دنیای دیگری غیراز کوه و برف و سرما و چند تکه زمین دیم را ببیند. او گاهی یوسف را دست می اندازد که عمویت هم از اینجا فرار کرده و سال به سال هم نمی تواند به شما سر بزند، عاقبت به حرف من می رسی که اینجا آخر دنیاست. 

همه جا را برف پوشانده و هوا بسیار سرد است.  فتاح کنار چشمه متوجه چیز عجیبی می شوند: انگار آب چشمه زیاد شده  و فشار آب هم بیشتر شده. این را به یوسف هم می گوید و او را هم مشکوک می کند. قرار می گذارند وقتی برگشتند نظر اهالی را هم بپرسند شاید آنها هم متوجه تغییر شده باشند. آن روز پنجشنبه بچه سر راه مدرسه جای پای کبک ها را روی برف می بینند. یوسف به هوای به دام انداختن آنها روی بوته گل سرخ برایشان تله جنگلی می گذارد شاید بخت یارشان شد و شب آبگوشت کبک خوردند. موقع برگشتن از مدرسه می بینند که کبکی زیبا و چاق و چله به تورشان خورده. یوسف از خوشحالی به هوا می پرد و کبک را می گیرد. برای چند لحظه آن را به فتاح می دهد تا نگاهش کند که فتاح عمدا کبک را ول می کند تا برود. سر این قضیه با هم دعوایشان می شود و هر کدام به تنهایی و از مسیری دیگر به روستا برمی گردند. تنهایی و گذر از کوره راهی که گویی تمامی نداشت... توی این فکرها بود کهصدای زوزه ی گرگی سکوت دره را شکت. صدا در سرمای دامنه پخش شد و لرزه ای از خودش برجای گذاشت. فتاح خشکش زد  از کدام طرف می آمد صدا؟ از مقابل یا از آن سوی دره؟ معلوم نبود. منتظر شد تا گرگ دوباره زوزه بکشد اما دیگر خبری نشد...

شب منزل فتاح مهمانی است. برادر نامزد سارا با اسب به روستا آمده تا قرار و مدار عروسی را برای بهار بگذارند. مهمان فتاح از یخ زدن آبشار قوشابولاغ خبر می دهد. کسی باورش نمی شد آبشاری به آن عظمت و به آن پرآبی یخ زده باشد. فردا صبح جمعه بچه های روستا در دامنه کوه مشغول سرسره بازی هستند که مهمان خانه ی فتاح بر می گردد به خانه شان. بچه های روستا سربه سر فتاح می گذارند که فامیلتان دروغی به این بزرگی گفته و رفته. یوسف هم جانب فتاح را می گیرد و برای اثبات حرف فامیلشان برای بعدازظهر قرار میگذارند بروند و آبشار را ببینند. قره باش سگ یوسف هم همراه آنها می رود.

یوسف و فتاح تا اتمام ماموریت قهر را کنار گذاشته و به سمت آبشار میروند. از روی کوه قندیل های یخ آویخته به آبشار مبهوتشان می کند. می روند جلو تا از نزدیک قندیل ها را ببینند و لمس کنند. بچه از پشت قندیل های یخ زده آبشار غاری یخی کشف می کنند. از قره می خواهند برود تو ولی او گویا ترسیده. یوسف و فتاح می روند داخل غار و می نشینند. ناگهان یاد اصحاب کهف می افتند که وقتی از غار بیرون آمدند دنیایی که می شناختند زیرو رو شده بود. در همین فکر ها بودند که به ناگاه قندیل ها شکسته می شوند و فرو می ریزند. بچه ها خود را نجات می دهند و راهی خانه می شوند. حال عجیبی دارند هنوز نمیدانند چه اتفاقی افتاده سرشان درد می کند و حالت تهوع دارند. شب شده و صدای زوزه ی گرگ می آید. وقتی به روستا می رسند انگار که اشتباه آمده اند. امکان ندارد هیچ چراغی روشن نباشد حتی نور کم سویی هم نیست. قره پارس می کند. تازه پی میبرند چه اتفاقی افتاده دنیا به کلی عوض شده زلزله خانه های کاه گلی را نابود کرده است وهمه زیر آوار مانده اند. مادربزرگ یوسف که وقت زلزله بیرون بوده سرش کرده توی دامنش و بی صدا نشسته و از سرما می لرزد و پسرش  و یوسف را صدا می زند....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo